قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4355

تاريخ الفي ( فارسى )

ملك چون از جمعيت امرا اطلاع يافت كس نزد ايشان فرستاد كه « اگر غرض شما سلطنت است ، من از آن گذشتم . من را به هر قلعه كه مىفرستيد ، مىروم . هر كس را كه مىخواسته باشيد ، بر خود حاكم سازيد . » ايشان در جواب فرستادند كه « ما را چه حد آن است كه نسبت به سلطان عذرى انديشيم . چون شنيده شده بود كه بعضى از غلامان سلطان را بر قتل امرا اغوا نموده‌اند ، امرا به محافظت نفس خود مشغول شدند . » سلطان جواب فرستادند كه « اگر چنين است ، فلان و به همان غلامان را كه امرا گمان به آنها دارند ، اينجا فرستند كه تحقيق نموده شود . » ملك ناصر بالضروره هر كه را ايشان طلب نموده بودند فرستاد . چاشنگير و سالار در مقام حبس و قتل آن جماعت درآمدند . ديگر امرا به واسطهء حفظ خاطر ملك ناصر به اين معنى همداستان نشدند و آن جماعت را از مصر اخراج كرده تمامى امرا بالإتفاق به خدمت ملك آمدند و زمين بوسيده اظهار خجالت كردند . ملك ناصر بالضروره با ايشان مدارا نموده همه را خلعت داد . امرا استدعا نمودند كه ملك ناصر به دولت سوار شده به ميدان تشريف بياورد كه بر عوام و تمام خلايق دور و نزديك معلوم شود كه فتنه بر طرف شد . ملك ناصر به موجب التماس ايشان سوار شده . در وقت سوارى چشم ملك ناصر بر بكتمر افتاد . به موجب گمانى كه به او داشت با امرا گفت كه « تمام فتنه از بكتمر شد ! اگر او در مصر مىباشد ، من ترك سلطنت مىكنم . » و امرا او را فى الحال به يكى از قلاع فرستادند و خدمت او را به ديگرى رجوع كردند . بعد از اين قضيه ، تا سال آينده ملك ناصر در مقام حفظ نفس خود بود و امرا نيز به احتياط سلوك مىكردند . و استقلال امرا يكى در ده شد و كار به آنجا رسيد كه ملك ناصر قدرت بر خوردن و پوشيدن به مدعاى خاطر خود نداشت .